۲۴ آبان بود که یک اتفاق خیلی عادی در کشورمان رخ داد. خیلی بیش‌از‌حد عادی. بنزین همچین یکهویی ۳ برابر شد. لیتری ۳٬۰۰۰ تومان که قابل شمارا هم ندارد.

عادی نیست؟ مگه ما قبلاً یک روز از خوب بیدار نشدیم و شنیدیم دلار رسیده به ۱٬۲۰۰ تومان؟ بعد از اون مگه نشنیدیم رسید به ۲٬۰۰۰ تومان؟ مگه همین من و شما پارسال پیرارسال دلار ۱۹ هزارتومانی ندیدیم؟ فرداش هم که رسید به ۱۲٬۰۰۰ تومان همه به نماز شکر قامت نبستیم؟

گوشت ۱۰۰٬۰۰۰ تومان ندیدیم که دیدیم. گوجه کیلو ۲۰٬۰۰۰ تومان ندیدیم که دیدیم. آقا ما خیلی چیزا دیدیم که بنزین ۳٬۰۰۰ تومانی برامون عادی باشه.

ولی خوب متأسفانه این موضوع تو کت عده‌ای نرفت و فرداش ۱ هفته‌ی خیلی سخت و تلخ برای تمام ما و به‌خصوص خودم که روزگار شیرین خدمت مقدس! سربازی رو سپری می‌کنم شروع شد.

شنبه ۲۵ آبان ۹۸

پنجشنبه و جمعه نرفتم اوین (محل خدمتم). شنبه هم که قرار بود برم شیفت خونم بود؛ یعنی می‌رفتم و نهایتاً تا ساعت ۱۲ یا ۱ باید برمی‌گشتم خونه. اصلاً شما بگو ۵ به بعد.

خلاصه که رفتم اوین و فهمیدم که تو لوحه اسمم آماده خورده؛ یعنی چی؟ یعنی داشتن می‌کردن تو پاچم که اون روز رو بمونم تو زندان (تکرار می‌کنم محل خدمتم). گفتم من تو بدنم نمی‌ره (اصطلاح رایج در سازمان زندان‌ها که به‌جای تو کتم نمی‌ره و یا حتی تو **** نمی‌ره استفاده می‌شه). گفتم حالا میرم صحبت می‌کنم می‌پیچم میرم. بزار فعلاً یه چرت بخوابم تا زندان بیدار شه.

طبق معمول همیشه ساعت ۶:۱۵ اون‌طرف‌ها که رسیدم جا انداختم و تا ۷ و نیم خوابیدم. بعد بیدار شدم. البته نه به این سادگی و بعد از بیدار شدن تمام موهای بدنم ریخت. زمینی که موقع اومدنم کاملاً خشک بود تماماً از بارش برف سفید شده بود. تو یک ربع بارش!

خلاصه عرض کنم خدمتتون که تا پا شدیم، سربازا جمع شدن، آمار صبح گرفته شد و اعزام‌ها به مراجع قضایی و مراکز درمانی توزیع شد، حداقل ۳۵ سانتی‌متر برف روی زمین نشسته بود. تو ۱ ساعت!

بارش برف به‌قدری زیاد بود که هیچ ماشینی تکون نمی‌خورد و به همین خاطر تمام اعزام‌ها کنسل شدند. ما و متهم‌ها هلک هلک تا مچ تو برف برگشتیم تو زندان. حالا ما پوتین داشتیم و اون بدبخت‌ها دمپایی پاشون بود.

رفتیم بالا که دفترچه بگیریم و عطای در اوین (به خدا محل خدمتم) بودن رو به لقایش ببخشیم؛ اما خوب فقط ۴ نفر موفق به گرفتن دفترچه‌ی خروجشون شدن و بعد از اون یک‌دفعه سرهنگ تصمیم گرفت که به علت بارش شدید برف جلوی بیرون رفتنمون رو هم بگیره.

هی گفتیم آقا بگذر از سر ما، سن و سالی ازمون گذشته، بزار بریم خودمون بلدیم از پس خودمون بربیاییم. نشد که بشه.

برای اولین بار توی ۲۵ سال عمرم برای قطع بارش برف لحظه‌شماری می‌کردم که نگو مردم تو خیابون ماشینا رو ول کردن و شهر محشر کبرا است.

آماده‌باش!

تو رو جدت بی‌خیال. این یه قلم رو کجای دلم بزارم تو این هیری ویری. یه سری افسانه‌ها بین سربازا پیچید که تا بعد‌از‌ظهر لغو میشه. یه تزریق امید واهی بود که چند ساعت بعد خبر رسید آماده‌باش ۱۰۰ درصد شده و وضعیت قرمز؛ یعنی احتمال اینکه ساعت ۷ شب تو آخر آبان آفتاب طلوع کنه بیشتره تا اینکه بریم خونه. احساس می‌کردم تمام سلول‌های بدنم، از فرط نفرت شده انگشت وسط!

دیگه وقتی تسلیم حقیقت موندگاری شدم، رفتم گفتم من میرم بیرون که با گوشیم که تو ماشینه زنگ بزنم و ماشین‌رو هم جابه‌جا کنم. گفتن باشه. انتظار دیگه‌ای هم نداشتم ازشون البته.

رفتم گوشی رو روشن کردم و قبل از هر کاری رفتم تو اینستاگرام و پیج‌های معاند BBC و منو تو. فیلم‌های منتشرشده از مملکت رو که دیدم رنگم پرید. گفتم چه قیامتیه.

همین‌جوری هی ویدیو می‌دیدم و کلک و پرم می‌ریخت که اینترنت جلوی چشمم قطع شد. مثل یه بچه که تو بغل باباش جون میده. دیدم که دیگه دسترسی‌ای به شبکه‌ی جهانی ندارم.

البته تو اون لحظه این اتفاق رو کاملاً پیش‌بینی می‌کردم. مسلم بود که با اون وضع شلوغی‌ها نت قطع می‌شه. مگه قبلاً چنین اتفاقاتی نیفتاده بود؟

خلاصه اون روز ماشینم رو جابه‌جا کردم و با یکی دیگه از هم خدمتی‌هام رفتیم یه حلیم خوردیم و برگشتیم. شب هم خوابیدیم به امید حداقل لغو آماده‌باش.

یکشنبه ۲۶ آبان ۹۸

داستان شب‌هایی که میمونم برای من اینجوریه که شب خوشحال و باانرژی می‌خوابم. صبح اما سگ و کج‌خلق بیدار میشم. اون روز هم استثنا نبود.

بیدار شدیم و فهمیدیم از قبل اعزام‌های یکشنبه هم لغو شده بودند. پس عملاً کاری نداشتیم. چون کارهای دفتری رو هم جمع‌وجور کرده بودیم. واسه همین تصمیم گرفتیم بریم کله‌پاچه بخوریم.

نکته‌ی کله‌پزی این بود که اونجا تلویزیون روی شبکه خبر بود. تو یه آنونس میگن چیه اسمش؟ تو یه صحنه داشت سایت شبکه رو تبلیغ می‌کرد.

گفتم اینا هم خل شدنا! اینترنت رو قطع کردن بعد سایتشون رو تبلیغ می‌کنند.

یه پسره میز بغل نشسته بود. گفت تمام سایت‌های ایرانی و نرم‌افزارهای ایرانی بدون مشکل کار می‌کنند.

فشارم افتاد. رنگم مثل گچ سفید شد! یعنی اینترنت ملی‌ای که این‌همه سال ازش می‌ترسیدم بالاخره اومد؟ یعنی تموم شدیم؟ این آخرشه؟

لقمه‌ی آخر مغز رو گذاشتم تو دهنم و برگشتیم به محل خدمتی.

آماده‌باش لغو نشد. واسه همین رفتم به یکی از فرمانده‌ها گفتم من احساس می‌کنم سطل آشغال شهرداریم که دارم راه میرم و به‌شدت به دوش گرفتن نیاز دارم. چند ساعت من رو ول‌کنید برم خونه دوش بگیرم بیام. گفتن باشه. انتظار نه گفتن نداشتم ولی یکم مقاومت دیدم اولش.

طرفای ۶ و نیم بعدازظهر بود که راه افتادم و در اتفاقی بی‌سابقه بعد از ۲۰ دقیقه از اوین رسیدم تهران‌پارس!

تکرار می‌کنم که ساعت ۶ بعداز‌ظهر یکشنبه انقدر خلوت بود که من تو ۲۰ دقیقه از این سر شهر رفتم اونورش!

خلوت که چه عرض کنم. گرد مرده پاشیده بودن. سنگینی‌ اتمسفر رو راحت میشد حس کرد. هیچ نشونی از وصل شدن اینترنت نبود و حتی از چند جا شنیده بودم گرونی بنزین بهونه‌ای بود برای ملی کردن اینترنت!

حرص‌وجوش بیشتر میشد و اعصابم به‌هم‌ریخته‌تر.

دوش و شام و زدم به بدن و تصمیم گرفتم ماشین نبرم. چون معلوم نبود کی بیام بیرون. به نویدمون گفتم من رو برسونه و ماشین‌رو برگردونه.

خلاصه که برگشتیم

دوشنبه ۲۷ آبان ۹۸

از صبح هی سرباز قدیمی‌ها می‌گفتند امروز دیگه تمومه آماده‌باش. هی بیخودی یه امید واهی تزریق میکردن به سربازا که ناامیدی دوباره بیشتر اذیتشون کنه. البته از قصد نمی‌کردن این کار رو. خودشون هم واقعاً خیال می‌کردند تموم میشه.

تموم نشد.

اعزام‌‌ها از سر گرفته شد! جای شکرش باقی بود. لااقل تا ظهرش سرمون گرم بود. قبلاً سر نرفتن اعزام دعوا بود، اون‌روز سر اینکه همه طالب رفتن بودن.

البته این سرگرمی‌ هم فقط تا همون ظهر ادامه داشت و بعدش باز روز از نو و روزی هم از نو!

همه پاچه هم رو می‌گرفتند. روزی ۱۵ تا درگیری کاملاً نرمال شده بود. سیگار تموم شده بود. به حدی که اکثر مکالمات بین سربازها به دو کلمه‌ی “سیگار داری؟” خلاصه می‌شد.

اگر جواب مثبت بود، برای شاید ۱ ساعت یه جو مثبت بین حداقل ۲ سرباز به وجود میومد. اگر هم نه که هی بد و بدتر میشد بازهم همه‌چیز.

روز قبل رو به بهونه‌ی استحمام چندساعتی پیچیدم و اون روز که میشد ۲ شنبه رو هم با ترفندهای خاص خودم موفق به گرفتن مرخصی ساعتی از ساعت ۵ تا ۱۰ شب شدم.

۲ نفر بودیم که فرماندمون موقع امضا کردن برگه‌ها آروم بهمون گفت من تا ۱۰ می‌نویسم ولی صبح قبل ۶ اینجا باشید.

با برق شادی چشمم تو اون لحظه میشد بیت کوین استخراج کرد.

حالا یه مشکلی بود و اون هم این بود که من دیروز ماشین‌رو گذاشته بودم خونه و دوستم هم موتور داشت. سوز برف، بارندگی، ترک موتور

تقریباً میتونم بگم تو راه برگشت به خونه ۲۰ بار عربده کشیدم که غلط کردم و بعد از رسیدن هم از شدت سرما زانوهام تا ۲ ساعت صاف نمی‌شدند.

به‌هرحال ریکاوری کردم و از خونه زدم بیرون پی یکسری امور عقب‌افتاده.

اینترنت هم همچنان قطع بود، بنزین هم همچنان لیتری ۳٬۰۰۰ تومان عرضه می‌شد. همه‌چیز کاملاً قابل پیش‌بینی

پیرو امور عقب‌افتاده‌ای که عرض کردم، یک سر به منطقه‌ی صلح‌طلب خاک سفید رفتم. از اون عزیزی که اونجا بود و باهاش کار داشتم آمار کلی وضعیت رو گرفتم.

گفت دیشب تمام کوچه‌ها تیراندازی بود.

پرسیدم تمام کوچه‌ها؟

گفت از ۱۳۳ به اونور تمام کوچه‌ها.

پرهایم از اینکه چقدر زندگی در این کشور خشن شده بازهم ریخت.

خلاصه آن شب هم به پایان رسید و هنوز اینترنت قطع بود.

سه‌شنبه ۲۸ آبان ۹۸

برای چهارمین روز متوالی دهان‌به‌دهان می‌گشت که امروز روز آخره. من یک نفر که اگر واقعاً هم لغو می‌شد باور نمی‌کردم. انقدر که امیدوارم شدم و ناامیدی جایش را گرفت، سر شدم.

وضعیت به‌قدری بحرانی بود که فرمانده‌ی مستقیممان تصمیم گرفت به مسئولیت خودش دفترچه‌ی نیمی از سربازان که شیفت خونه بودند را بدهد.

من هم شیفت خونه بودم؛ اما ازآنجاکه در تمام زندگی‌ام در هیچ قرعه‌کشی‌ای هزار تومان برنده نشدم، آن روز هم دفترچه‌ام برنده نشد. احمق سبز بی‌خاصیت! دفترچه‌ام رو میگم.

در آن سه‌شنبه‌ی کذایی هیچ ترفندی برای حتی خروج ساعتی هم جوابگو نبود. فقط تونستم برای جابه‌جا کردن ماشینم و چک کردن موبایلم نیم ساعتی خارج شوم.

اینترنت همچنان قطع بود!

احساس فوق‌العاده بدی داشتم. میکس آماده‌باش (واقعاً موندن توی محیط زندان چیزی نیست که کسی دوست داشته باشه، گرچه خیلی مواقع به فان میگذره)، بنزین ۳ هزارتومانی و بدتر از همه کابوس اینترنت ملی لعنتی!

پیش خودم می‌گفتم یعنی خدایا من به یه کاری علاقه‌مند شدم، رفتم دنبالش و شروع کردم به یادگیریش، این کار همه‌چیش به اینترنت بستگی داره، بعد اینترنت تعطیل؟!

یعنی هرچی پلن تو ذهنم داشتم از آیندم، از برنامه‌ریزی‌هام، از رویاهام همه‌اش دود شد رفت هوا؟

اون‌موقع داشتم فکر می‌کردم کاش بنزین بشه ۵٬۰۰۰ تومان ولی باز اینترنت برگرده.

(این تفکر نسبت به احساسات اون موقع و شرایطی که داشتم از سرم گذشت و حالت اعتراض به شرایط رو داشت!)

رفتم لب جدول بغل خیابون نشستم و سرم رو گرفتم تو دستم

احساس می‌کردم وسط تهران تو غربتم، دیگه نه آماده‌باش برام مهم بود و نه هیچ‌چیز دیگه. فقط اینترنت.

برگشتم تو تلویزیون رو روشن کردم، اخبار یک گزارش نشون می‌داد از مزایای اینترنت ملی!

واااااااای!!

مزایای اینترنت ملی

شما فکرش رو بکن من که قبلش اون حال رو داشتم، بعد از دیدن این گزارش چه حالی پیدا کردم. خوابیدم به امید اینکه لااقل شاید خواب اینترنت رو ببینم.

چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

انقدر آماده‌باش رو لغو نکردن که یکسری از سربازا دوران قبل آماده‌باش رو یادشون نمیومد.

شاید بگید این لوس بازیا چیه؟ همش ۵ روز شده که. ۵ روزی که لامصب ۵ ماه گذشت.

اونایی که خدمت کردن میدونن چقدر زور داره حتی ۱ ساعت اضافه وایسادن. اونایی که سرباز زندان بودن یا هستن که چندین برابر موضوع رو درک می‌کنند.

چهارشنبه تا بعداز‌ظهر اتفاق خاصی نداشت. دفترچه‌ی سربازا رو نوشتم، اونایی که باید میرفتن خونه. مثل روز قبل قرعه‌کشی شد و یک عده رهسپار منزل گشتند.

من هم اون روز تونستم چندساعتی رو بپیچم به بازی. رفتم پیش کیوان دوستم. کیوان از اون دسته از دوستامه که معمولاً وقتی باهم هستیم، حتی اگر بندازنمون تو اعماق دریا، آب‌شش درمیاریم و قضیه رو مسخره می‌کنیم و می‌خندیم.

خندیدم کلی و شب برگشتم اوین.

هنوز هم اینترنت نداشتیم

پنجشنبه ۳۰ آبان ۹۸

برخلاف روتین رایج بیدار شدنم، ۳۰ آبان رو قبراق پاشدم. چون هم نوبت خونه رفتنم بود و هم اینکه آبان داشت تموم میشد.

مشکلی با آبان ندارم، اما آبان ۹۸ از روز اول برای من خوب نبود و خودم انقدر به خودم تلقین کردم که در ادامه هم همین‌طور بد و بدتر شد.

خلاصه که رفتم خونه و بعد از مدت‌ها رفتم میگون. خیلی بهتر شدم. روحیه گرفتم. چرخیدیم در طبیعت و پایی دراز کردم. مسلماً و بدون شک یک عالم بحث سیاسی کردیم ولی حتی از اون هم لذت بردم.

اینترنت همچنان قطع بود ولی به سایت مهدی بیگدلی و نیما شفیع‌زاده دسترسی داشتم. دونفری که خیلی قبولشون دارم.

واسه همین رفتم زیر آخرین بلاگ‌پست مهدی بیگدلی کامنت گذاشتم که اینترنت برمی‌گرده؟

از نیما هم پرسیدم به نظرت اینترنت ملی میشه؟

جواباشون برام مهم بود.

مهدی گفت ۱۰۰ درصد و نیما هم گفت چیز بعیدی نیست که ملی بشه ولی خوب قطعی هم نیست.

شب و شد و خوابیدم به امید وصل اینترنت در آخرین روز هفته

جمعه ۱ آذر ۹۸

باید می‌رفتم اوین، جمعه‌ها اوین خیلی دوست‌نداشتنی‌تر از همیشه میشه. اولش به خودم گفتم که باید بمونم کنار میام. بعد گفتم تو کتم نمیره که جمعه‌شب اوین بخوابم؛ و نخوابیدم و بماند که چقدر ابزار زدم و تلاش کردم. ولی مهم این بود که نموندم.

شایعاتی می‌چرخید که فردا یعنی شنبه ۲ آذر اینترنت وصل میشه.

حقیقتاً امیدی نداشتم؛ یعنی دوست نداشتم داشته باشم. خسته شده بودم از منتظر بهبود اوضاع بودن. از امید واهی‌ای که حقیقتش یاس بود می‌ترسیدم. برای همین نمی‌خواستم خودم را به این موضوع امیدوار کنم.

گرچه با تمام منفی‌بافی‌های من، شواهد و قرائن چیز دیگری می‌گفتند. من ترجیح می‌دادم تا خود معشوق را ببینم و بعد بال دربیاورم.

شنبه ۲ آذر ۹۸

شنگول‌تر از حالت معمول رفتم اوین. چون میدونستم قرار نیست بمونم. نموندم. بعد از اعزامی که گرفتم و برگشتم رفتم خونه.

گوشیم رو انداختم رو تختم و داشتم لباسم رو عوض میکردم که صدای نوتیفیکیشن از گوشم بلند شد. فکر کردم اس ام اس اومده و یه نیم‌نگاهی کردم.

تو همون نیم‌نگاه که لوگوی واتس اپ رو دیدم چشمام به ثانیه ۴ تا شد. فکر کردم توهم زدم. گوشی رو آنلاک کردم و دیدم اینستاگرام هم نوتیفیکشن داره.

یه لبخند نشست رو لبم که داشت دهنم رو جر می‌داد. یه لبخند از ته دل. بعد از اون داد زدنای از ته دل و شکر خدا از ته دل.

میدونم. برگردوندن چیزی که حقمون بوده به خودمون این‌همه شادی نداشت.

اما من احساس یه کارگر معدن رو داشتم که از زیر آوار اومده بیرون و رسیده به اون کورسوی نوری که از دوردست می‌دید.

احساس می‌کردم تو اوج ناامیدی خدا خودشو بهم نشون داده.

من یادم نرفته که چه سلسله اتفاقاتی افتاد تا به این مرحله رسیدیم. منی که تقریباً تمام این ۷ روز رو توی محل خدمتیم (که بالاتر عرض کردم کجا بود) حضور داشتم، خیلی چیزها دیدم که فراموش نخواهم کرد …

بگذریم

اینترنت بعد از ۷ روز وصل شد. بدون اینکه مسئولی ککش بگزد از این‌همه ضرری که کسب‌و‌کارهای خرد و کلان دیده‌اند. از بی‌خبری‌هایی که پدر و مادرها از فرزندان فرنگ‌رفته‌شان داشتند. از حرص‌وجوش من و امثال منی که در اوج جوانی تمام زندگی‌مان را با یک صلاحدید امنیتی به هم می‌ریزند و هیچ اهمیتی نمی‌دهند که شاید تمام آینده‌مان را بربادرفته می‌بینیم.

هیچ مسئولی ککش نمی‌گزد از عقب ماندن مملکت. هیچ مسئولی برایش مهم نیست که شاید مردم دیگر نتوانند به فضای اینترنت و وب اعتماد داشته باشند و این یعنی بازگشت به ۱۰۰ سال قبل

ولی من با همین سن و تجربه‌ی کمم و تمام خام بودنم حس کردم. وقتی از همیشه ناامیدتر بودم خدا خودش رو نشون داده

 

اگر تا آخر خوندید، کامنت بزارید و حستون رو از اون یک هفته تو یه جمله بگید

6 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • محمد سلیمانی
    3 دسامبر 2019 9:57 ب.ظ

    سلام نیکان جان!
    خیلی روزهای سختی بود
    توی یه ثانیه قطع کردن و وقتی میخواستن وصل کنن مردم رو جون به لب کردن
    و خیلی دردناک بود توی کامنت های سایتهای خبری میدیدیم مردم التماس میکنن تا اینترنتسون وصل بشه

    نوشته خوبی بود و با تک تک لحظاتش همزاد پنداری کردم

    پاسخ
    • ممنونم محمد عزیز از کامنتی که گذاشتی و نظرت رو گفتی
      امیدوارم که دیگه چنین روزهایی رو تجربه نکنیم واقعا
      گرچه خیلی بعیده

      پاسخ
  • اون نا امیدی خیلی حس بدی ولی برای من دلیل بر ادامه ندادن کارام نشد تازه کلی کار جدید هم انجام دادم گرچه از اینترنت نداشتن بیشتر ناراحت بودم تا برای کارتی جدید خوشحال باشم
    ولی زندگی جاریست نیکان!

    پاسخ
  • برای کسایی مثل ما که سربازیم که داغون بود دایم آماده باش، بارزسی و…
    و بدتر ترس از میلی شدن اینترنت می ترسیدم که اسم ملی گذاشتن روش، وقتی همه چیز رو بر مبنای شبکه ارتباط جهانی پایه ریزی می کنی عین گرفتن نفس بود اینکارشون

    پاسخ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست